اعتراف درد
بگذار پس از این شکنجه گاه خویش باشم
جوخه دار خود باشد
نفرینها را می پذیرم
و دشمنی دوستان را هم
به سراغ تو می آیم
آنچنان که شیشه نازک آرزوهای بی پایانت نشکند
کنار پایت گوشه ای دور افتاده از همه سالهای رفته
در زیر گرد و غبار عاشق هایت به تو نگاه می کنم
تو را تحسین می کنم
و به خود دوباره می گویم تو را می پرستم
در بوسه ی هر شبنم بر تبلور برگ.
چشمانت را باز می کنی
و زندگی دوباره به نام تو آغاز می شود.
حریر نرمی هر آن از شدت شوق و ولع بدنت را می بوسد
و تو خندان خوب می دانی
بر دل هر عاشقت این آرزویی ست نایافتنی.
در حسرت نوازشت سوزی ست که دل را می درد.
و تو چقدر زیبایی و غرورت چقدر زیبا تر
انگار تو نیز به خودت عشق می ورزی؟
آری بی گمان چنین است آری!
بهار با شاخ و برگهای دروغینش
گلبرگی داشت که فقط با گردن تو می رقصید
و آواز جویباری که تمنای وصال لبهای تو داشت.
روز آمد و روز رفت
تند باد غرورت همه قربانیانت را
یکی یکی گروه گروه
در پای خود خواهی جاه طلبانه ات بلعید.
زمستان آمد
با همه درد و سوزو غربت!
قربانگاه خالی خالی شد
سوت و کور
انگار نه انگار سالهای سال
قبلگاه محبوبه ای بوده ست!
و تو هیچ نمی دیدی
زیباییت کورت کرده بود!
از گوشه گوشه پینه پاهای جا مانده بیرون می آییم
گردو خاک همه تحقیرها را کنار می زنم
و تو را به نام خودم صدا می زنم
به نام همه خونهایی که برای تو بر دستانم خشکیده ست.
تو را صدا می زنم فریاد می زنم
بیرحم
مرا زیر لگدهای دلربایت له نکن!
من آفریدگار تو هستم
سازنده ی ذره ذره زیبایی تو.
آن روزهای دور در وحشت سرمای تنهایی
در سکوت خفقان آور عدم
که جز درنده گان بد خوی و بد صورت همنشین نبود
تو را ای الهه زیبایی ٫ای ونوس بزرگ !
با جان و روحم ساختم ٫ آفریدم ٫ خدایی کردم
روزها و شبها داغ ترین کویرها
سردترین کوهستانها را در نوردیدم
با یکی یکی آهوان دشت چشمانت را جستم
با زلالترین آبشارها غزلت را خواندم
زیبا ترین طرحها را
از بهترین نقاشان و پیکر تراشان
در هر کوی و برزن گرفتم
در هفت آسمان و زمین
با پاکترین اشکهای عاشقانه
سنگهای پایت را شستشو دادم
و برای شناساندنت
شاهنامه ها سرودم
غزل ها خواندم ٫ قصه ها گفتم
نرم ترین و خوشبو ترین گل های عالم را
خشت خشت معبدی کردم
بنایی ساختم
قصری بزرگ و بی همتا
و این همه و اینهمه و بسیار بیشتر
برای ملکه ی کاخ زمردین پیشکش کردم
تا تو خدایی باشی
راهی
امیدی
چراغی
در شب کوری ملال آور و ترسناک بی کسی
نجاتی
قوتی
رهنمایی
و تو ندانسته با خود چه کردی؟
و من ندانسته با سکوتم چه ها کردم؟
من از خود بتی ساختم
که با خویشم غریبه شد
ونوسی که خود را هم نمی شناخت!
من بد کردم
به من به تو به همه
و امروز اعتراف دردهایم را بپذیر
گناهم را ٫ مجازات بزرگم را
میم الف نیستان