برای گفتن خوبی در هیچ اندیشه ای را نخواهم زد

دنبال هیچ اجازه ای نمی گردم

از اطاقهای خاک گرفته ی پر کتاب

متفکران دماغ بالای جشنها و سمینارها

کارخانه های خیال ٬سراغی نمی گیرم

من گفتنی ها را با سالاد فصل نمی خورم

و با دستان شکسته ی دلم ترس را کفن کرده ام

افکار مالیخو لیایی را 

با شهرت معدوم گذشته مخلوط نمی کنم

آوای شاعران خوش مشرب دیروز

ساغر و ساغی

زلف و نگار و بتکده

حوریان شوخ چشم سیمین ساق را

شنیده ام  خوانده ام

با همه شان اما بیگانه ام

من دردی دیدم 

مادری انتظار کشنده اش٬ مرگ را می زایید

من در آلونکهای شهر

پدر ژنده پوشی دیدم

که در پس مانده ی تفاله ها

بی گمان غزل نمی خورد

من در جنوب کشورم جوانکی دیدم

آرزوهای قشنگش

ردیف را استفراغ می کرد

اما مین های گرسنه صد تکه اش کردند

من در کنار برجهای شیشه ای پایتخت

آ نجا که شاعران کاسب وسیاستمداران شعر دوست ٬گپ ماهانه می زنند

چشمهای برآمده واستخوانهای مرد و زنی را دیدم

که وزنشان

از سگان دوره گرد آشغالی هم کمتر بود

خوب گفتن زیباست

گفتن خوب زندگی

آن یکی دیروزیست

این یکی امروزی

دیر است اما باید گفت

بی استعاره و ایهام و تمثیل

هر چه بادا باد

بگذار فلانی بگوید او شاعر نیست

من برای نام و نان مردم کیسه ندوخته ام

راستی نگفته بودم

رویا را طلاق دادم

خواسته هایش را

زور و زر و تزویر

یک روز کنار خیمه های بی تکیه ی دارفو

یک شب در دموکراسی خشن بین النهرین

و آخری در بهشت سیاه طالبان

                                  میم الف نیستان