خانمی دلم دیشب چه ها میکرد ؟

تا دم صبح منتظر ماندم !

من از تکرار این کابوس می ترسم .

خانمی دیشب کجا بودی؟

صدات کردم ٬ زنی آمد

ندا سر داد :

 ( قیافه ش را نمی دیدم )

 (( تورا این کاخ مهربانی پیشکش دارم

بیا این هر دمادم باغ رضوانی

واین حوری دریایی

برایت تاج شاهی ارمغان دارم .

نگه کن بر زمین زنگار آدم نیست !

و حتی در هواش بوی خیانت نیست

نگه کن صافی دل را!

لب دریای عاشق میزند بوسه .))

او میگفت

و من همواره می گفتم ٬

پریشانتر

 ((خانمی امشب کجا رفته ست؟ ))

نمی دانم که آدم بود ٬

با دو بال مسخره ش می پرید هر جا

و بد تر هم به هر تختی

هرزه های مصلحت پاداش انسانها؟

و می دیدم

دهان گنده ی آدم چه خوشحال بود!

گل و بلبل ٬

شراب ارغوانی نوش می کردند.

 

چه می دانم ؟

سرم بد جوری می چرخید .

برایم این معما شد

خانمی در سر

چه بازی در نهان دارد ؟

 

شب اما همچنان رو به سحر گه بود.

پریشان حال و هم ٬ حیرانیم در سر

فغان راه گلویم می درید هر گه

به دیده م هر زمان خاری

به قلبم نیش صد ماری

من اینجا بی تو بس تنهام !

بهشت و کاخ و شاهی ٬

ارمغان هر که می خواهد

که بی تو هر بهشتی

دوزخی همیشه پا بر جاست !

تو را دیگر خدای آخر

مه رویت هویدا کن .

بیا این جان من از تو!

بیا این روح من از تو!

 

دو چشمم کاسه ای خونین ٬

شدم از خواب بد بیدار .

دلم چون ابر اسفندی

های های بر آسمان بارید .

 

تو را جان عزیزت خانمی !

هر شب به خوابم باش .

من از تکرار این کابوس می ترسم

من از تکرار این کابوس می میرم  .

                                                 میم الف نیستان