بی ما
هر چه فرياد دردت است بگو...
اما چه تنگنای بی حجمی كه خويشتن و ما را بی توان تر از هر وقت
به روز مرگی انداخته است
چه دهليزی از اين سخت عنصر تر
چه خفقانی با ياد ٬
اما بی حضور از فرصتی صبور
چه دردی است رسوا ٬
تلخی باز ماندن و بی عبور از آبی رودی
امروز سفر شلاقها ساكت است
اعتراف دردهايم با همه ی زخمی كه به ديواره است آرام ٬
و باز می ترسد٬
گاهگاهي عاطفه ی سكوت زخمش فرو ريزد
لحظه اي ديگر و شايد ... هيچ
هيچ و كودكی ام را بپذ ير
و كودكی نشاط اين لحظه ی كوتاهم را٬
به موج بي رحمی مسپار
كاش اين همه آويخته ی آواز تنهايی نبودم
ای كاش لرزش افسرده ی نگاهم را
قابی كهنه مانده بود
حتی به رنگ پوكی استخوانهايم
افسوس كه ترا و من ٬
اعتراف دردهايمان جنايتی است
چه تنگنای بی حجمی ؛ چه خفقانی ٬
چه دردی ست رسوا ٬ بی حضور از فرصتی
و تجربه ی هيچ ناودانی اينجا٬
كوچه اشكهای من وما را
پذ يرای مأ مني نيست
و هجوم تلخ غربت ٬ اينچنين كشنده
بی من ٬ بی ما ٬ بی همه
چه تنهایی سختی
میم الف نیستان