نگه بر آسمان قیرگون می کرد

به صورت چین به ابرو اخم

شکایت با خدا از گنبدش می کرد .

دلش از ابر مشکین ست

غبار آلوده پر کین است

دو چشمش پر زاشک غم ٬

نهان بر دامنش خونست .

چگونه سر بلند آرم

توراجویم ٬ تورا خوانم

برایت درد دل گویم ؟

درین شهری که دریاش هم  دلش گیراست ٬

تنم بد جوری زخمینست .

از اینجا من گریزانم

ولی پاهام لرزانند

که میگویند به هر جا تو کنی منزل ٬

رنگ آسمان اینست !

همه اینست و غیرش نه .

چه در جایی شنیدم من

در مشرق زمینی هست

درش آتشگهی روشن

پر از نور خدای مهر

هواش از زندگی انبوه

دریایش زلال مهر

وزین بالاتر اما هم

رنگ آسمان آبیست !

                             میم الف نیستان