اسمان قیرگون
نگه بر آسمان قیرگون می کرد
به صورت چین به ابرو اخم
شکایت با خدا از گنبدش می کرد .
دلش از ابر مشکین ست
غبار آلوده پر کین است
دو چشمش پر زاشک غم ٬
نهان بر دامنش خونست .
چگونه سر بلند آرم
توراجویم ٬ تورا خوانم
برایت درد دل گویم ؟
درین شهری که دریاش هم دلش گیراست ٬
تنم بد جوری زخمینست .
از اینجا من گریزانم
ولی پاهام لرزانند
که میگویند به هر جا تو کنی منزل ٬
رنگ آسمان اینست !
همه اینست و غیرش نه .
چه در جایی شنیدم من
در مشرق زمینی هست
درش آتشگهی روشن
پر از نور خدای مهر
هواش از زندگی انبوه
دریایش زلال مهر
وزین بالاتر اما هم
رنگ آسمان آبیست !
میم الف نیستان
+ نوشته شده در 2007/2/19 ساعت 18:7 توسط علی رامشخوار
|