وقتی از راه رسیدی
وقتی از راه رسیدی
دلم از سینه پرید
دستم از باغ لبت
برگ شقایق برچید
وقتی از راه رسیدی
آسمان بوی محبت می داد
شاپرک بر لب شمع نازکنان
بوسه لیلی می داد
وقتی از راه رسیدی
بیستون از ته دل می خندید
سر سرگشته ی فرهاد
به شیرینی وصلش رقصید
وقتی از راه رسیدی
شبم آفتابی شد
روح من در بدنت
راهی افلاکی شد
وقتی از راه رسیدی
آینه از صافی قلبت بشکست
روی ماه از دیدن
صورت تو به غم نشست
وقتی از راه رسیدی
غم من می خواست که فریاد کنم
میان آبی و سبز و صورتی
قصه عاشقی آغاز کنم
میم الف نیستان
+ نوشته شده در 2007/2/25 ساعت 19:45 توسط علی رامشخوار
|