باران
باران !
خیسم از پایان .
از پلید انتظار پای کور سرنوشت
از نگاه دیو بد سرشت بی خیال
از سکون و مرگ .
خفاش شوم شب
عصمت سحر به تیغ غم درید .
فریاد خوب دل
ز زخم بیکسی
به صد بهانه و جفا در گلو تنید .
نگاه کن مرا ببین !
خیسم از غبار
از کمین خون چشم بی وداع
از دروغ و از فریب این دیار .
باران !
مرا ببین ٬ مرا ببار
شرار جان من
به بوی زلف تو ترانه شد .
میم الف نیستان
+ نوشته شده در 2010/7/6 ساعت 1:34 توسط علی رامشخوار
|