لابه لای دفتر ایام

می نهم آهسته وخسته

پای وزنجیر برسر دیوان.

می دواند در رگم فریاد

خروش خامش دیروز.

ندارد خواب بعد از آن

نوا با چشم من سازش.

حکایت می کنم بر چنگ دل

سر پنجه دستان وحشت را.

اطاقی پر زحال و هوی شیطانی

نشسته بر زمینی سرد

مستی افسونگر

می کشد بر دار قالی نقشه کشتار.

می زند بر تار و پود نازک شهرم

دشنه وقلاب قیچی بیداد.

آری چنین آغاز می کرد

اینچنین طرح نفس گیر:

 

< تشنه ام بسیار

نمی یابد قرار سیرابیم

با خون صد انسان.

بیا این دسته های سرخ اعلا را!

بریزان رد پای قرمزی هر جا

وزان بیشتر به رنگ تیره شبها

بپوشان هم تن مردان ترسو را !

ببین آنجا !

بجای سبز خوشبختی

به روی آبی دریا

ویا آن آسمان خوش

بباران خاک بدبختی

که بی پروا نفس می آیدش

به روزگار وصل دلتنگی

 همه جا پر زخون و دود و ویرانی

همه ش شیون زبونی چاه و حیرانی.

به این وا داده آدمها

که خود قاتل شده مقتول همرزم ا ش

به روح وجان ابلیسی کنم سوگند

که تا خورشید دلهاشان شده شب کور

بر او وان نسل بی فریاد و بی روحش

کنم شاهانه بر شهر شهان هم پادشاهی ! >

                            میم الف نیستان