گلک جان ! هیچ میدانی ؟

برایت قصه ای نا گفته آوردم

که هر بندش چونان دلکندن از جانی

برایم تلخ وجانفرساست.

نمیدانم چگونه ش من کنم آغاز ؟

همی دانم دلم بس ناجوانمردانه افسرده ست.

نه از اینجا که میگویند زندان است

اطاقی کوچک وتاریک ٬

که هر گوشه ش غمی دارد

درون هر قفس رنجی

نهفته دربرون چهاردیوارش

نه اینجایی که هر کس بار غم دارد

وهمش تکه نان خشک فرداهاست

که بیزارم وبیزاریم همش آنسوی دیواراست .

در آنجایی که میگویند آزادیست ٬

وحتی بی سرانجامیش انجامیست

که مردانش به نام بی نشان مرد می نازند

تهی از بودن و دار نفسشان را

دلیل سفله ی هستی خود دانند .

دلم تنگست وغم هم تا به لب می آورد جانم

از آن شهری که هر خشتش ٬ سرآغازش ٬ فریب آدمیزادست

وبر هر سر درش خون عزیزانیست

همانانی که دنیاشان همه فهمیدن ما بود

وبودنشان همه ارزانی حرفهای دلهابود .

گلک جان نیک میدانم

چه غمگین رهسپار لحظه ها یم من !

خوشا دیدن ٬ نشستن ٬ با تو خندیدن

خوشا در عالم ودنیای تو بودن .

دمت را بس غنیمت دار

که فردایت نشان از بیکسی دارد

از آنشهری که لبخندش دروغین است

و هر سازش به زهر آلوده رنگین است .

که گر دستی بنام مهر فرود آمد

برآن دیگر نشانش خنجری بر پشت تو دارد .

گلک جانم !

تو را جان خدا گویم

دوستت دارم فریبت ندهد آخر

که مردانش به دردآلوده وتنها

همه بار سفر بستند و پر بستند.

بیادم آر

تو را گر صورت مهری نشان آید!

بیادم آر که گفتم سالها پیشتر

گریزان باش

گریزان باش و ایمن باش .