وقتی که لحظه ها بند بند خاطراتم را می کشت و من در تب ندیدن دخترکم دیوانه وار می سوختم.
به تمام دربندان...
لالائی
بخواب آرام بابا٬نازکم دختر! بخواب آرام و رو تا قصر رویاهات. برو تا عادت خوابهای خوش بهروز که شاید مزه ی شولای شیرینی٬ اگرچه بی قرار و کوچک وکم سوست٬ نشاند بر لبانت طعم خندیدن. ویا بر باورخشتی که گرگ با آهوک هم کیش وهم خانه ست٬ نشیند بر دو چشمت باور فردا. بخواب آرام که شاید تنگ و تاریک٬دیو احساسات٬ به امیدی که نشنیدم بجز در قصه های گم٬ مرده باشد در رواق شاخک رزها. که شاید بسته ی دستهای بابایت٬ به جای خیس خواب زخمی گونه ت در آن شبها که می خواند تو را غمنامه ی دلتنگ دواند بوسه های سرخک عاشق٬ بر اندوه غریب موی آشفته ت. مرنج از من٬اگر فردا نبودم پا به پای خنده و گریه ت مرنج از من٬ اگر رنگینی پرواز ذهنک زیبات به بوی خط خط تقدیر من آلود. اگر بی تاب لحظه ت بر نگاه طاقچه خالی ماند! مرنج از من عروسک جان٬بخواب آرام! که فردا آرزوهایت٬غبارآلوده وخاکی و پر رنج است. میم الف نیستان