باز کن پنجره را
مرغ شب٬ با تو سخن می گوید
باز کن پنجره را
دیو شب آنجا نیست.
باز کن پنجره را
وبه آوای گم خاطره ها٬شوق پرواز بده
تا که زنبورک دل پر بکشد تا گل باغ.
همه جا رنگ سیاهی بد نیست.
می شود از خم رنگهای دروغ هجرت کرد
کلبه ئی یکدست ساخت٬
و به طاعون تب نفرتها٬خط بطلان کشید.
می شود جای درختهای کج و ماوج پر دشنه و زخم٬
بذر دوست داشتن کاشت.
می شود سهمکی از بلبل مست٬
به وزغهای لب برکه سپرد.
وام از خلوت پروانه گرفت
و به آواز سکوت آذرخش٬ گرم ایستادن داد
هر کجا باشد٬
می شود وحشت زندان شکست و جور دیگر هم دید.
زندگی با تو سخن می گوید:
باز کن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را٬خواهی دید
شب نارام بلند مهتابی ست.
+ نوشته شده در 2009/7/15 ساعت 20:8 توسط علی رامشخوار
|