اینجا که منم ٬ رقص هر ترانه را به سوگ هزاره ی مردار می برند. با این که روز روشن است ٬ سیاهی شاه قصه هاست سهم آفتاب ٬ تا خموش سکوت سایه می برند . اینجا که منم لبخند هر آشنا دلی به داغ زخمی سرب می دوزند سر ستاره های یاس نه تا بلندای غزل ٬ به جشن داس می برند . اینجا که منم ٬ صدای پای نفس ممنوعه حکایتی ست . آزاد آغاز نطفه را تا تیز چنگ کفتار می برند . اینجا که منم ٬ خاک و خدای فریب واژه هاست . ناپاک شیخ و شاه ز دست کودک یتیم ٬ نان چگونه می برند ؟ میم الف نیستان
+ نوشته شده در 2009/7/10 ساعت 4:58 توسط علی رامشخوار
|