یادگار زخم
دیوانگی های دلم را قابی گرفتم
از فریادهای بر دار آویخته ،
ماندگار از سکوت مقبره های بیکسی
از ناشنیده های منتظر ، وحشت های در گور
زنده اما با خفتگان بیدار .
دیوانگی های دلم را آیینه ئی دادم از تهی سرشار
تا بداند گم شدن ترانه ی عاشقانه هاست
ترانه های خاموش ،عاشقانه های پنهان
و این ویرانی صدا نه فصل سرد بهار بی برگیست ،
نه اعتبار ماندنی دروغ
که مرگ زیور صد چهره ی آیینه هاست .
گاهی در سکوت سوخته ی شبی حرفهاییست،غرورانه رازهاییست
یادگار از زخم گرامیتر عزیزی ،
که آلوده ی هیچ گفتنی نیست
که گفتن غریبه ست و غریبه سینه ی اعتراف عاشقانه نیست .
باید لب دوخت
تا دل اگر هوایی شد ،افسار درید و عصیان کرد ،
طغیانی قفل سکوت نشود.
و باید دیده دوخت تا ابری پاییز
رسوایی باران بر صبور گونه ها نبارد .
و من با میراثی شور تر از آوار شقایق خورجینی آوردم
تا دیوانگی های دلم را ،
به اعتبار نابترین دوستت دارم ها
در هبوط واژه های تنگ جا دهم
که در سکوتم حرفهاییست نا گفتنی ،بیگانه با زبان
و من تنها اگرچه خاموش ،نقطه ای را
به قاموس گفتن این خراب آباد نخواهم بخشید .
میم الف نیستان