در خواب ِ ترانه دیشب

 دلم آرام نشسته بود

با خود صبور بود،

دانم بهانه بود.

ناگه چکید ابرک خیال، قطره شد

بارید بر کویر و  دنیا شراره شد

دم زد سکوت، زبانه زد کویر

دشت انتظار به اشک غم شکوفه شد

اما شکوفه گل نداد ،در خود تنید

آخر بهار نبود! گوشه ای خزید

شبهای شکوه را به سوز ِ دل شنید

القصه دشت انتظار

ناشناس ِ گریه ی خزان نبود

گنگ شومِ سایه را، گرچه تار و دور

با کنایه خفته بود.

گویا شنیده بود،

روزی برای تو

دلتنگی می کند

افسار می درد، شب بهانه می کند

                                    میم الف نیستان