گل بی تزویر
به سراغ من اگر می آیی
برو تا جنگل غمهای بلند
پای آن کاج کبود ٬
پیش آن چشمه ی جوشان نگاه
که به شوق لب تو
خسته و دربدر و عاشق شور ٬سوخت صبور .
برو تا قافله ی کوه دعا
دل آشفته ی برکانی پیر .
و تو خواهی دید آنجا
که چه مرگ آور و تنهاست
در شبستان دوری بی امید
سوختن و دم نزدن .
وای اگر می دیدی منتظر خوشه ی باغبان وفا
که چگونه ش دانه دانه شد همه بی حاصل !
تو سفیر رحمت
تو گل بی تزویر
تو همان سایه ی خوشرنگ و عزیزی بودی
که در انباشته گی داغ کویر
گونه ی خشک هوا را بوسید .
ترس چشمان مرا می دزدید
و به یأس دل من می فهماند
وقت روییدن مهتاب آمد .
میم الف نیستان
+ نوشته شده در 2008/6/17 ساعت 17:19 توسط علی رامشخوار
|