شبی از شبهای بی صاحب دیگر آمد

ارغوان صورت ماه می گریید

هر ستاره چادری بر سر داشت

کوچه در حسرت یک دل می سوخت.

ساعت بیهوده ٬

از گذر حرف می زد.

وقت سلطان آمد.

چاکر و خدمتکار نوکران را می گفت:

((علف هرز درو باید کرد.

ماسکها بر چهره

چکمه ها بر پاتان

داس ها تیز کنید.

سر هر یک بوسه ی داس کنید

خواب من آشفته ست

راحتم آزرده ست

رس و نارس نکنید

آفت خشنودی٬

همه را محو کنید.

همه شان مسموم اند!

همه پر آسیب اند!))

کشت و کشتاری بود

هر کسی داشت سر پر سودایی٬رفت

هر کسی قامت افراشته داشت٬بی سر شد

شب بی صاحب رفت

صبح صادق آمد.

سر تشییع جنازه علفی کل می زد

مشت دستهایش را٬

به هوا پرت می کرد.

خشم پر لبخندش٬همگان را می گفت:

((جای هر کشته هزاران برخاست.

بشکنید داس ها را

طرد کنید جلادان

وقت کشتار گذشت.

کار ما همگامی ست

رسم ما آبادی ست))

شب بی صاحب رفت

شب سلطانی مرد

صبح صادق آمد

علفی کل می زد.

                                 میم الف نیستان